گلآب

نشانه ی مهربانی

خیلی کیف میده آدم واسه سیسمونی خواهرزاده ش عروسک ببافه!!!         خیلی کیف میده آدم واسه برادرزاده ش که تو راهه لباس بدوزه!!!!       ولی خیییییلییییییییی بیشتر کیف میده آدم نوزاد خواهرشو چندساعت بعد زمینی شدنش به آغوش بکشه!!! "آیه" ی عزیز ، نشانه ی لطف و بخشایش خداوند ورودت به زندگی ما مبارک عزیز خاله!       ...
22 تير 1393

خوب هوایمان رادارد...

  بعد از تصمیم بزرگمون در مورد طلبه شدن آقاسید خیلی به بحث برکت  در زندگیمون ایمان آوردیم، خیلی اتفاقها میفته که قبل از هر واکنشی فقط خدا رو شکر میکنیم و یادآور میشیم که خدا چقدر بیشتر هوامونو داره!   تو دو ماه اخیر به دلیل بیماری های پی در پی من و یا حسنا مبلغ زیادی رو خرج بیمارستان و دکتر و دارو کردیم که اساسی  کفگیرمون بیش از پیش به ته دیگ خورده بود. تو این اوضاع دندون عقل آقاسید هم دردگرفت،با چند روز مدارا کردن به بهانه ی امتحاناتش، بالاخره طاقتش سر اومد و رفت کلینیک دندونپزشکی که هم طرف قرارداد با بیمه مون بود و هم یکی از هم مدرسه ای هاشون دندونپزشک اونجا بود(خدا خیرشون بده آقای دکتر هم طلبه هستن هم دند...
3 تير 1393

...

    یه کم خسته بودم از آشپزخونه اومدم توی هال روی مبل دراز کشیدم و چشمامو بستم آقاسید بلند گفت: حسنا بیا مامانتو بوس کن خوب شه لای چشمام ناخداگاه باز شد دیدم بابایی داره بدون صدا به حسنا اشاره می کنه بیا گازش بگیر!!!!!   یه همچنین شوهر ظالمی دارم من!   عکس : حسنای تازه از حمام برگشته در حال گاز گرفتن در قطره چکان!            دقیقا به همین شکل قرار بود گاز گرفته بشم!!! ...
29 خرداد 1393

مرخصی اجباری

بالاخره یه مرخصی اجباری از کارهای خونه و البته با چاشنی درد، نصیبم شد!!!!   هفته ی پیش بود که در اثر رفتن سوزن در پای راستم راهی اتاق عمل شدم... که خدا رو شکر عمل موفقیت آمیز بود و به گفته ی پزشک جراح 50درصد احتمال شکست عمل شامل حالم نشد.   این حادثه واقعا باعث شد احتیاطمو بیشتر کنم و ایمان بیارم که حادثه همیشه در چندقدمی ماهاست و با کوچکترین بی احتیاطی، نتیجه ی بدی در انتظار آدمه! هیچ وقت فکر نمیکردم به این راحتی یک سوزن تمام قد توی پام بره و جلوتر هم بره و  بعد از حدود شش هفت ساعت با عکسبرداری متوجه این مهمون ناخوانده در بدنم بشم.   البته درد خیلی داشت ولی فکر میکردم سر سوزن عفونی بوده و درد به خ...
6 خرداد 1393

از شیر گرفتن، نقطه ی عطف

بعد از از شیرگرفتن حسنا، تغییرات زیادی در رفتارش دیده شد و در واقع نقطه ی عطفی در روند زندگی دوساله ش شد...   (   از الان بگم طولانیه که اگه شروعش کردید دیدید هر چی می خونید تموم نمی شه چیزیم نگید  )   بفرمائید ادامه مطلب...     قبل از شیرگرفتن،حسنا به شدت وابسته به من بود تا بابائیش، یعنی در اغلب کارهاش تکیه ش به من بود مثل خوابیدن،غذاخوردن،بازی کردن،بیرون رفتن و ....در کل بیشتر وقتش رو با من می گذروند که این در روند کارهای من هم بشدت تاثیر گذاشته بود و بیشتر وقت و انرژیم رو صرف می کرد ولی بلافاصله بعد از اون حسنا ناگهانی تغییر کرد.   گرچه هنوز شبها باید من در کنارش باشم تا بخوابه...
28 ارديبهشت 1393

پروژه ی از شیر گرفتن

  امام صادق(ع): (پس آنگاه که مادر وضع حمل کرده و شروع به شیردادن نوزاد کند، به هر بار میکدن شیرمادر در روز قیامت نوری درخشان در برابرش جلوه کند و هر کس از گذشتگان و آیندگان آن را مشاهده کند به شگفتی در آید و در نامۀ عمل روز دار شب زنده دار ثبت گردد... پس اگر فرزندش را از شیر گرفت،خدای متعال به او فرماید ای زن! بدان که تمام گناهانت را آمرزیدم، پس عمل خود را از سر بگیر.(مستدرک الوسائل- جلد 15)   پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: هیچ شیری برای نوزاد بهتر از شیر مادر نیست.(مستدرک الوسائل- جلد 15)   بالاخره تونستم جزئیات پروژه از شیرگرفتن حسناسادات رو مکتوب کنم   شاید خیلی طولانی شد ولی...
18 ارديبهشت 1393

دوباره همون حالت...

سه چهار روزیه که بدجور حالم بد شده، اونقدر بد که همش به حالت مچاله یه گوشه کز کردم، خونه هم با مریضی من حالش ناخوش شده:اجاق گازی تعطیل،ظرفهایی تلنبار شده بمدت سه روز،خانه ای در هم برهم، یک عالمه اسباب بازی که ولو شده اند وسط اتاقها و ...   این چند روز و بیشتر رفتم خونه مامانمینا... دیشب که به اوج رسیده بود بلافاصله که از خونه مامانمینا اومدم افتادم تو رختخوابم، فقط به آقا سید گفتم حسنا هنوز شام نخورده،یه چیزی بهش بده! و بیهوش شدم!   اولین شبی بود که دختر و پدر بدون من با هم بودند   بنده ی خدا آقاسید با اینکه امتحان داشت، کوکو سیب زمینی درست کرده بود و حسابی حسنا رو سیر کرده بود و بعدم برای اولین بار تونسته بود ...
2 ارديبهشت 1393

مادرم...

      مادر یک عمر، و نه فقط نه ماه، بار مرا به دوش کشید حالا بی انصافیست تنها بگویم: مادر "روزت مبارک" مادرم "عمرت" مبارک...         پی نوشت : این پست در فرصت بعدی تکمیل می شود....     ...
30 فروردين 1393

پستی برای نوروز

سلام بالاخره بعد از سه بار تلاش موفق شدم این پست رو بذارم چون هر دفعه حسنا میومد و می زد زیر کاسه کوزه م!الان ساعت 2 نصفه شبه مینویسم که خوابه ببخشید اگه بیش از  یه کم طولانی شده و درهم برهم ولی اگه دوست داشتید برای خوندنش بفرمائید ادامه مطلب!   نوروز امسال رو هم طبق سالهای قبل زندگی مشترکمون، به دو قسمت تقسیم کردیم: قسمتی با خانواده ی مامان حسنا در اصفهان و قسمتی دیگر در کنار خانواده بابای حسنادر تهران! (به قول بابای رضوانه زهرا خطاب به بابای حسنا که اول رفتید دستبوس پدرخانم و مادرخانم بعدش اومدی پابوس پدر و مادرت!)     القصه سال تحویل رو خونه ی پدرجونینا بودیم در کنار خاله ها و دایی ها! بعدش هم مهمونی ب...
29 فروردين 1393

ماجرای تولدها

ازو نجایی که من و بابائیش قرار نداشتیم امسال تولد بگیریم، حسنا امسال دو تا تولد داشت!!!      امسال 5فروردین مصادف شده بود با ایام فاطمیه  و هم اینکه نمی خواستیم کسی تو زحمت بیفته آقا سید فرمودند که تولد به اونصورت نگیریم من هم موافقت کردم،و به دنبال اون تو اون ایام اصلا حرفی از روز تولد و اینا نزدیم بلکم ملت یادشون نیفته و قضیه فیصله پیدا کنه ولی دریغ که هواداران پر و پا قرص حسناخانوم و از جمله کوثر و محمدحسین  برای عالمی بس بودن که به همه یادآوری کنن!   از طرفی من و آقاسید تصمیم داشتیم یه روز همه رو ناهار دعوت کنیم خونمون ولی خداییش نمی خواستیم کسی به حساب تولد بذاره و بیفتن تو زحمت،ولی اونر...
19 فروردين 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به گلآب می باشد