گردش سه نفره
به پیشنهاد من قرار شد که ساعت 4 بعد از اینکه حسنا سادات بیدار شد بریم گلستان شهدا. قبل ازدواج با دوستام خیلی می رفتین، معنویت خاصی برای من داره و یه جور سبک شدن روحم از زندگی دنیایی... شاید 2سالی میشد که نرفته بودم و عذاب وجدانی عجیب در من بوجود اومده بود که مگه شهدا رو از یاد بردی؟ چقدر سرگرم دنیا شدی که به دیدن کسایی که دین و آرامش و امنیت زندگیت رو مدیونشونی نرفتی؟ خلاصه آماده رفتن شدیم و طبق معمول حسنا سادات تو ماشین خوابش برد وقتی رسیدیم هنوز خواب بود گذاشتیمش تو کالسکه که ادامه خوابشو اونجا بره که هوشیار و بیدار شد منم استرس که حالا قراره ناآرومی کنه و من تمام مدت باید سرگرم آروم کردنش باشم ولی زهی خیال باطل که این دختر نا...
نویسنده :
مامانی
0:55



